العلامة المجلسي
1214
حياة القلوب ( فارسي )
اعتقاد داشت وشهادت قاضيان را نيز رد نمىتوانست كرد ، پس به ايشان گفت : شهادت شما مقبول است ، امّا بعد از سه روز ديگر أو را سنگسار كنيد ؛ وندا كرد در آن شهر كه : در فلان روز حاضر شويد براي كشتن فلان عابده كه أو زنا كرده است ودو قاضى به زناى أو گواهى دادهاند ! چون مردم در اين باب گفتگو بسيار كردند پادشاه به وزيرش گفت : آيا در اين باب چارهاى به خاطرت نمىرسد كه باعث نجات عابده گردد ؟ گفت : نه . چون روز سوم شد كه روز وعدهء سنگسار بود وزير از خانهء خود روانهء منزل پادشاه شد ، ناگاه در اثناى راه رسيد به چند طفل كه بازى مىكردند وحضرت دانيال در ميان ايشان بود وآن حضرت را نمىشناخت ، چون وزير به ايشان رسيد دانيال گفت : اى گروه أطفال ! بيائيد كه من پادشاه شوم وفلان طفل عابده شود وفلان وفلان دو قاضى بشوند ، پس خاكى نزد خود جمع كرد وشمشيرى از نى براي خود ساخت وبه أطفال ديگر حكم كرد : بگيريد دست يكى از اين گواهان را به فلان موضع ببريد ودست ديگرى را بگيريد وبه فلان موضع ببريد ؛ پس يكى از ايشان را طلبيد وگفت : آنچه حقّ است بگو واگر حق نگوئى تو را مىكشم ( ودر اين أحوال وزير ايستاده بوده وسخن دانيال را مىشنيد واين أوضاع را مىديد ) پس آن طفلى كه گواه بود گفت : عابده زنا كرد ! گفت : چه وقت زنا كرد ؟ گفت : فلان روز ! پرسيد : با كي زنا كرد ؟ گفت : با فلان پسر فلان ! پرسيد : در كجا زنا كرد ؟ گفت : در فلان موضع . پس دانيال فرمود : ببريد اين را به جاى خود وديگرى را بياوريد ؛ پس أو را به جاى خود بردند وديگرى را آوردند ، دانيال فرمود : به چه چيز شهادت مىدهى ؟ گفت : شهادت مىدهم كه عابده زنا كرده است ! پرسيد : در چه وقت ؟ گفت : در فلان وقت ! پرسيد : با كي ؟ گفت : با فلان پسر فلان ! پرسيد : در چه موضع ؟ گفت : در فلان موضع ! پس هر يك از اينها را مخالف گواه يكديگر كه گفته بود گفت ، دانيال فرمود : اللّه أكبر اينها به ناحق گواهى داده بودند ، اى فلان ! ندا كن در ميان مردم كه اينها به ناحق شهادت دادهاند پس حاضر شوند مردم تا ايشان را بكشيم .